|
when you're smiling ,the whole world smiles with you! So keep on smiling our friend
|
|
|
|
||||
|
ادامه بحث......
برای تمرین از نماز شروع کنید . برای طلب، هیچ کاری غیر از این نماز نکنید . فقط این چند دقیقه نمازتون، اول وقت باشه. وقتی از نظر خدا محبوب ترین کار نماز اول وقته، با چی عوضش می کنید؟ وقتی صدای قرآن پخش میشه هر کاری دستتون هست رو زمین بذارید و برید وضو بگیرید. یه وضوی با حضور قلب . وضو شستشو نیست، نظافت هم نیست. نور است. به وضو اهمیت بدین. توی دستشویی توالت حتی الامکان وضو نگیرید. آب وضو احترام داره. ما نمی دونیم اما خدا میگه از هر قطره ی اون ملک ایجاد میشه. چرا بعضیا آب وضوشون شفاست؟ در علم جدید ثابت شده که هر کدوم اینا چه انرژی و چه جایگاهی دارند. احساس کن این نور رو به دست و صورتت منتقل می کنی. آب مظهر حیات در عالمه. ولایت مظهر حیات معنویه. آب تنزل یافته ی ولایت در عالمه. بگو : خدایا اگه از صبح تا حالا تاریکی به چهره م اومده با این وضو از بین ببرش. با حضور قلب نور رو به صورتت بپاش و بگو خدایا روزی که صورتها نورانید نکنه صورتم سیاه باشه اگه صورتم سیاهه اونو نورانی کن.موقع مسح سر چرا سر رو زیر شیر آب نمی گیریم؟ چون نیت مهمه . بگو خدایا توی سرم فرو کن که جز تو چیزی نخوام. توی مسح پا بگو : ثـبّتنی علی الصراط. پشت حق بایست. اگه کار به مویی کشید دروغ نگو . از آبروی کسی برای آبروی خودت خرج نکن. این مهمه. بعدش بشین پای سجاده . برای جا نمازتون حرمت قائل بشید . درسته که روی یه مهر خالی هم میشه نماز خوند اما اینا تأثیر ظاهر به باطنه. به شما تمرکز و توجه می ده. پای سجاده بشین و بگو خدایا می خوام نمازی بخونم که خودت به من بگی قبول باشه و منم با تموم وجودم بگم قبول حق باشه. بعد به نماز بایست. هر جای نماز دوست داری تصویر ذهنی ایجاد کن.نه خیلی طولانی . چند ثانیه. وقتی میگی " اهدنا الصراط المستقیم" یه بزرگراه روشن و شفاف رو تصویر کن که انبیاء جلو هستن اولیا پشت سرشون ؛ صالحین، شهدا؛ صدیقین پشت اونا حرکت می کنن. تو هم می خوای توی این قافله باشی. نمی خواد تا آخر عمرت توی این قافله باشی. خدا میگه من روزیِ یه روز رو بهت می دم تو هم عبادت یه روز رو بکن. مثلا ظهره ، بگو خدایا تا مغرب منو از این قافله جدا نکن. می خوام توی این قافله حرکت کنم و لذت ببرم. بهش بگو من که این حرفا رو بلد نبودم. خودت یادم دادی اینا رو بگم. ازت "صراط الذین انعمت علیهم" رو می خوام. نکنه که من جزو مغضوبین و ضالین باشم . مغضوبین : اونایی هستن که تموم عمرشون رو صرف باطل می کنن که حق جا نیفته. ضالین : ماهاییم. یعنی دور سرمون می چرخیم. وسط کوهی ایستادیم که زیر پامون لغزنده ست ولی می دونیم بالاخره روی چیزی ایستادیم. راه رو گم کردیم.
در رکوع و سجود باید براتون این حالت و ارادت پیش بیاد که بگید خدایا دوستت دارم. می خوام هیچی رو اندازه ی تو دوست نداشته باشم. اصلا می خوام همه چی رو دوست داشته باشم چون از توست. عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
این قدم رو بردارید . نماز باید پله ای باشه برای بالا رفتن. با هر نماز باید یه پله بری بالاتر. پله پله تا ملاقات خدا. چرا ما احتیاج داریم که روزی 5 بار نماز بخونیم.؟ چرا گرفتن این روزی سخته؟ عین اینه که وسط یه کوه ایستادی . زیر پات لغزونه. با تموم وجودت دنبال یه میخ، طنابی، میگردی که زمین نخوری. اگه بتونی خودتو تا شب توی صراط مستقیمی که از مو باریکتر و از شمشیر تیزتره نگه داری خیلیه. خدا می گه من در آسمان و زمین نمی گنجم اما در قلب بنده ی مومنم می گنجم . خدا کوچیک نمیشه. این ماییم که بزرگ می شیم. این رویت شهودیه.سه نوع رؤیت داریم: 1- رؤیت عقلی : که سه شاخه ست: بعد از اشیاء- با اشیاء- قبل از اشیاء 2- رؤیت قلبی 3- رؤیت فنایی یه وقتی دود رو می بینی و میگی جایی آتیش گرفته........ رؤیت عقلی یه وقتی دود توی بینی ات میره و سرفه می کنی و اونو حس می کنی....... رؤیت خیالی یه وقت جلو می ری و آتیش رو می بینی ......... رؤیت شهودی یه وقت خودت هم توی آتیش می سوزی............. رؤیت فنایی هرکدوم از این افراد آتیش و یه جور می بینه. این سطوح معرفتیه . سوال: مختصری در مورد توحید افعال- صفات و ذات توضیح بدید. 1- موقعی که به عالم نگاه می کنید عین اینه که رفتید توی یه نمایشگاه آثار نقاشی هرکدوم از آثاری که می بینید انگار خود اون فرد رو می بینید. فعلش رو می بینید. وقتی گل رو می بینی عطرش رو حس می کنی. این فعل خداست. برگ از درخت نمی افته اگه خدا نخواد.
لا حول و لا قوة الا بالله ......... توحید افعالی لا مؤثر فی وجود الا الله .......... در عین اینکه هر چیزی اثر خودش رو داره ؛ مثلا آتش سوزانندگی داره، اما اگه خدا نخواد بسوزونه یه سلسله علت و معلولی دیگه رو حاکم می کنه. مثلا بچه های خودم ( نجلا و شیما) یکسال تفاوت سنی داشتن. یه روز شیما داشت چهار دست و پا می رفت که بی اختیار پشتش رو گرفتم و کشیدمش کنار. یه مرتبه همون موقع نجلا دوید و به بخاری خورد و کتری آب جوش ریخت. فکر کردم که چی باعث شد من اینکارو بکنم ؟ رشته ی وجودم دست کیه؟ رشته ی افکار و ارده ام دست کیه؟ اینا همه سلسله های علت و معلولیه. اما سر نخ دست خودشه. 2- توی عالم هر چی زیبایی می بینی احساس می کنی که اومدی توی نمایشگاه خدا . این نمایشگاه خیلی زیبایی داره. تعریف هر چی رو که می کنی ، تعریف خدا رو می کنی. حتی تعریف فعل انسانی. ساختن پل ، شیشه، خط، رنگ، ماشین و غیره .... اینها نمایشگاه افعال موجوداتیه که خدا خلقشون کرده. الحمدلله رب العالمین ............. توحید صفاتی 3- به وجود نگاه می کنی. می بینی وجود اینها چیزی جز مرکـّب نیست. من کی هستم ؟ اگه آب از سلسله ی وجودیم حذف بشه من کی ام؟ اگه جاذبه ی ملکولی حذف بشه من کی ام؟ لا موجود سِـواک ............ توحید ذاتی همه جلوه های هستی اویند . هستی که نیستی نمی پذیره. هر چیزی نیستی می پذیره. هستی فقط اوست و بقیه جلوه های هستی اند. او و بقیه از او هستند. او یک و بقیه صفرند. هر کسی در دنیا باب جهنم به قلبش باز بشه باب بهشت به روش باز میشه. اگه اینجا اون " نارالله الموقده" رو به دلت بندازی، در بهشت به روت باز میشه. ترسم ای دوست نگاهم نکنی جلوه ای بر من و آهم نکنی ترسم بروم عالم جان نادیده بیرون رَوَم از جهان جهان نادیده اگه این آتیش به جونت بیفته تشنگی رو بهت می دن. * * * * * * * * * * * * * * در پایان خانم گلنوش پورنژاد حرفهای دلشون با خدا رو تحت عنوان نامه ای به خدا خوندند. این متن اون نامه ست: خدایا ! تو را سپاس می گذارم که در همه حال با من هستی و اگر من لیاقت بندگی تو را ندارم تو خدا و رب منی و سزاوار حمد و ستایش منی. خدایا! من از آن رو به انواع و اقسام مشکلات گرفتار آمدم که لذت مناجات تو را درک نکردم و از آن رو از درد حضور تو عاجز مانده ام که گناهان بین من و تو حائل شده. خدایا! می خواهم جبران مافات کنم. پس حال که به حضورت آمده ام عذرم را بپذیر و به درگاه قبولم راه ده و قلم عفو بر گناهانم بکش .چون به تقصیر خود معترفم و از انجام گناهان پشیمانم پس اگر عذرم نپذیری و گناهانم نبخشی به درگاه که روی آورم ؟ و حتی اگر گناهانم نبخشی و مرا از درگاهت برانی چگونه بر دوری تو صبر کنم و چگونه از لذت مناجاتت محروم بمانم؟
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 15:41 توسط خوش اندیشان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام دوستان .
مطلب کمی طولانی ست و به همین دلیل در دو بخش ارائه می گردد. لازم به ذکر است که تمامی مطلب سخنان سرکار خانم استاد شایسته می باشد و به دلیل اهمیت آن تمام صحبتهای ایشان بدون خلاصه کردن درج گردید . منتظر نظرات و پیشنهاداتتان هستیم. اگر اين شكل را بپذيريم، بدن و جسم قاعده ی آن مي شود .يعني اگر رأس هرم را خدا در نظر بگيريم از بالا به پايين زندگي ما قبل دنياي ما شروع مي شود. اين نور مي آيد تا اين بدن را ايجاد مي كند. نفس نباتي، حيواني و بشري را می گیرید و حالا به بالا بر مي گرديد. تا نفس بشري همه يكسانند اما از نفس بشري به بعد اين نقطه چينها مراحل متفاوت همت انسانها براي بالا رفتن است . پيامبر در معراج به "قاب قـَوسين " مي رسد . جايي كه اين دو قوس همديگر را قطع مي كنند... " اَو اَدني" شايد هم نزديكتر ! پيامبر، پيامبر شده تا شما را هم به آنجا برساند . اَو اَدني؟؟؟ مگر نمي گوييم سر قوس خداست؟ اگر رأس خداست پس " اَو اَدني " كجاست؟ وَ نَفَختُ فيه ِ مـِن روحي ... اينكه مي گوييم خداشناسي و عشق به خدا فطري است يعني همين .چون اين اتصال وجود دارد. ... در واقع نور از خدا نشأت گرفته امام صادق(ع) مي فرمايد: "نحنُ مع الله حالاة فيها نحنُ هُوَ و هُوَ نحنُ و نحنُ نحنُ و هوَ هوَ ما با خدا حالاتي داريم كه در آن ما اوييم و او ماست و ما ماييم و او اوست. اتحاد بين اين حقيقت و خدا زياد مي شود كه تفاوتي بينشان نيست هر چند هر كدامشان خودشان هستند. فناء في الله در واقع انسان فاني نمي شود بلكه اين نگاه استقلالي به خويش و بدن مادي از بين مي رود. اگر اين رأس هرم و اين منبع نور نباشد هيچ چيز نيست . مثل صفر كه هر چند تا باشد اگر "يك" پشت آن نباشد هيچ است. در حقيقت بايد بدانيد كه بخشي از وجودتان در عالم ذر است ؛ عالمي كه به ربوبيت اقرار مي كند . بدنتان در عالم طبيعت است . عالم طبيعت عالم غفلت و كثرت است . اينجا كسي نمي تواند خدا را ببيند اما آنجا همه به خدايي خداوند اقرار مي كنند. يار پيداست بر در و ديوار در تجلي است يا اولي الابصار اگر خوب نگاه كنيم حتي يك شاخه گل هم فرياد مي زند كه تمام وابستگي ها را دست ديگري ايجاد كرده است . اگر آب؛ جاذبه؛ نور و .... نباشد اين شاخه گل از كجا مي آيد؟ اين گل تصوير خدا را در خود نشان مي دهد فقط چشمانمان بايد باز باشد.
حضرت علي مي گويد من خدا را قبل از اشياء؛ با اشياء و بعد از اشياء مي بينم .
مثلا در نظر بگیرید که برای آموزش راهنمایی و رانندگی می روید . باید علائم رو به ذهن بسپارید که مثلا این علامت ورود ممنوع است .مدتی که بگذرد تا آن را ببینید می فهمید که این علامت ورود ممنوعه.اما بعد از مدتی قبل از اینکه علامت رو ببینید خود ورود ممنوع رو می بینید و می فهمید. باید روی ذهن تمرین داشته باشید که خدا را باموجودات ببینید . در ابتدا شما خدا رو بعد از موجودات می بینید. اما وقتی تمرین رو ادامه بدید با تمام موجودات خدا رو می بینید .. مثلا یه هندوانه رو در نظر بگیرید . وقتی اونو باز می کنید کنار هم چیده شدن اجزاش؛ هماهنگیش با ذائقه ی ما ؛ هماهنگیش با نیاز فصلی ما ؛ و اینکه از یه خاک چگونه این همه تفاوت در رنگ و طعم و شکل پدید میاد رو در نظر می گیرید .
انسان قدرت دارد که به موجودات و خودش به دو صورت نگاه کند : مستقل – آیه ای ... و اگر این قدرت را پیدا کرد که نگاه مستقل بین را حذف کند فناء فی الله می شود .
مثلا آینه را در نظر بگیرید . یه موقعی برای خرید آینه عروس و داماد می روید . رنگ؛ اندازه؛ شکل؛ مدل؛ قاب و ... برایتان مهم است و به آن توجه دارید . اما داخل آینه را نگاه نمی کنید . به شکل استقلالی به آینه نگاه می کنید .
اما یه زمانی هم قبل از بیرون رفتن از منزل خودتان را در آینه نگاه می کنید .اگر در این مورد از شما در خصوص شکل و قاب آینه بپرسند ممکن است حتی به خاطر نداشته باشید که آینه چه شکلی بود . چون شما به خود آینه کاری نداشتید فقط عکس خودتان را در آن می دیدید . اینجا شما به آینه به شکل آیه ای نگاه می کنید . منصور حلاج می گه: نیست در جبّه ام به غیر از یار لیس فی الدار غیره دیـّار
فرض کنید کسی را که هرگز دریا را ندیده شبانه در تاریکی او را کنار دریا ببرند . صداهایی را می شنود . برخورد موج با پاهایش را حس می کند . صدای امواج ؛ یا حتی افتادن شاخ و برگ درختان در آب را هم می شنود . در تاریکی تصاویر مبهمی هم می بیند و همه را مستقل می بیند و در ذهنش چیزی میسازد . حال اگر این فرد را در روز به کنار همان دریا بیاوریم تمام تصویر ذهنی او از دریا تغییر می کند و فرو می ریزد .موج هم هست و هم نیست. می بینه موج شکل داره اثر داره خصوصیت داره از طرفی هم رابطه ی موج رو با آب می بینه که آب به موج از خود حقیقت موج نزدیکتره .انگار تمام قوای هستی ِ این موج آب است . حتی در ذهن هم نمی توانید موج منهای آب را تصور کنید .فقط آب است و تجلیات آب.
این که می گوییم خدا به موجودات از خود موجودات نزدیکتره یعنی همین. یعنی موجودات هیچ چیزی نیستند و در عین حال چیزی هستند . این یعنی وحدت در کثرت. هستند: چون زیبایی و شکل و صفات دارند ....... نیستند: چون تمام وجودشان قائم به اوست . اگر این نوع دیدگاه ایجاد شود انسان موحد و عارف می شود . اصلا به این دنیا آمده ایم که موحد شویم .
آیه ای در قرآن هست که در مورد احترام به پدر و مادر سخن می گوید . بعد می گوید حمل مادر و شیر دادنش 30 ماه است .بعد کودک استقلال می یابد و می تواند از مادر جدا شود . بعد هم وقتی بلوغ معنوی را مطرح می کند ؛ 40 سال را معرفی می کند یعنی اگر کسی بخواهد به نفس قدسی برسد تا چهل سالگی ممکن است . اگر نرسید؛ امری نزدیک به محال می شود. محال نمی شود چون تا نفَس می آید فرصت تغییر و موحد شدن وجود دارد. به این نسبت باید توجه کنیم . تا 30 ماه جسم کامل می شود و تا 40 سالگی روح (نسبت 1 به 15) اگر نیاز جسم به تغذیه 1 باشد نیاز روح برای کمال 15 خواهد بود. در کثرت بودن باید نسبتمان 1 باشد و در وحدت 15 اما ما همیشه در کثرتیم . اونقدر که حتی در پایان نماز تازه از کثرت بیرون می آییم . در حالیکه باید در نماز در وحدت باشیم و پایان آن وارد کثرت شویم . این نسبت را باید با تمرکز کم کنیم . در تمام ادیان از مکاتب بودایی تا الهی "تمرکز" را دارند.
تو کتاب مبینی هستی که با تک تک حرفهایت تمام عالم در وجودت جمع است. هر حرفی یک مجموعه ای از عالم است . تو خیال کردی همین بدن هستی؟ در حالیکه در وجود تو مقام عالـَم کبیر پیچیده است. عالـَم با تمام هستی؛ عالـَم صغیر است و شما عالـَم کبیر
از این طرف که نگاه می کنی بزرگ می بینی. طاووسی را می بینی. به پرش نگاه می کنی که چه زیباست . خلیفة الله است... همه ی هستی در وجودش جمع ... اگر اراده اش را قوی کند بر تمام کائنات تسلط پیدا می کند . تمام ملائک خدمتگزارش می شوند.هر کاری بخواهد در عالم هستی می تواند انجام دهد. همانطوری که می توان با علم و تکنولوژی بر عالم تسلط پیدا کرد با قدرت اراده نیز می توان بر هستی تسلط یافت . هر چه در این قوس بالاتر می رویم تسلط بر امیال، تسلط بر خیال، تسلط بر قوانین بدن، خلع بدن، تسلط بر هستی را به دست می آوریم. از طرفی دیگر به پاهای طاووس نگاه می کنی می بینی زشت است . اگر این منبع نور که تمام هستی از آن ناشی می شود نباشد، هیچ چیزی نیست. فناء فی الله یعنی دیدن خدا به این شکل. یذکرونی فاذکرکم چه وعده ای بزرگتر از این که خدا بگوید: مرا یاد کن من یادت می کنم. انا جلیس من ذکرنی مرا یاد کن می آیم کنارت می نشینم. ما عاشق خداییم اما نمی دونیم . ولی خدا بر ما عاشق تره که می گه: ای بنده ی من وقتی به نماز می ایستی چنان به تو توجه دارم که گویی بنده ای غیر از تو ندارم اما تو چنان به من بی توجهی که گویی آنقدر خدا داری که نوبت به من نمی رسه....... یا اینکه: اگر بدونی که چقدر دوستت دارم پوست بدنت از هم شکافته میشه.
اینها در واقع نگاه به پر طاووس است . در عالم، انسان نزدیکترین موجود به خداست . تنها موجودیست که قدرت ملاقات با خدا را دارد. هیچ موجودی غیر از انسان این قابلیت را ندارد. . بنابر این تمام هستی می چرخد تا جوری به انسان وصل شود و به این وسیله بزرگ شود . برای همین هم خدا در قرآن می گوید: در دنیا آرزوتون فقط طلب یک رزق باشد بقیه ی روزیها را من میدهم .
ابتغوا عندالله الرزق رزق نزد خدا را طلب کنید. بقیه ی روزیها می رسه. هیچ آدمی نیست که جایی برای خوابیدن پیدا نکنه یا لقمه ای برای خوردن .حتی ممکنه اونی که زیر پلی کفشهاشو زیر سرش می ذاره می خوابه لذت خوابی داشته باشه که اونی که توی رختخواب پر قو می خوابه نداشته باشه. این لذت خوابیدن روزیه اونه که بهش می دن. در دنیا گفته اند: "روزی" حتی لحظه ای. اما ما به سرمایه های اعتباری دلخوش کرده ایم . سرمایه ی حقیقی همون لحظه ایه که داریم ازش استفاده می کنیم . روزی ، لحظه ای، آنی ... مهم اینه که ازشون بهره ببریم. فقط یک روزی در اختیار شماست که در مخاطره ست . ابتغوا عند الله الرزق
تجلیات ذاتی ، صفاتی ، افعالی که توی این دنیا به زحمت دنبالش هستیم در اون دنیا بروز پیدا می کنه . اما کسی که این دنیا چشم خدا بین پیدا نکرده باشه اون دنیا هم نمی تونه خدا رو ببینه. من کان فی هذه اعمی فی الاخرة اعمی
جهنم همین است . نارالله الموقده . این آتشی ست که به دل می افته . التی تطلع علی الافئده . جسم می سوزه . روح که هست . دوباره جسم میسازه و باز هم می سوزه . این آتش حسرته که اونجا کاملا هویداست. با قدرت اختیار عاشق و موحد شوید .
خدا برای اولیای خودش شرابی داره که وقتی این شراب رو به اونها می ده ، پاک و خالص میشن، به رقص در میان، اونقدر که ذوب خدا میشن . ما اینو نمی تونیم بفهمیم چون ممکنه توی این دنیا هم عاشق نشده باشیم که بفهمیم وقتی توی اون دنا عاشق و معشوق ( که هر دو در حقیقت عاشقند) به هم می رسن چی میشه.
اون شراب، انس و معرفته.
در سوره ی هل اتی از شراب زنجبیلی و کافوری نام برده شده. زنجبیل رو به اونایی می دن که طبعشون سرده و حرکتشون کند. کافوری رو به اونایی می دن که طبعشون گرمه و حرکتشون تند . این شراب توی همین دنیا هم هست . رو مجرد شو مجرد را ببین رو قیامت شو قیامت را ببین اما چرا سیر و سلوک نیاز به استاد داره؟ خوب آدم هر چه که پیامبر و امامان گفتن انجام میده و تمرین می کنه....؟؟؟ برای این که جذبه ی این راه اونقدر زیاده که اگه استاد نداشته باشی به ضلالت می رسی. این استاد، ترمزه. باید خدا رو طلب کنی. بگو خدایا می خوام ببینمت. می خوام به آغوشت بیام و می خوام توی گرمی آغوشت ذوب بشم. اگه طلب نداریم ، از خدا طلب ِ طلب کنیم . ما اصلا درد نداریم که طبیب بخوایم . باید تشنه باشیم که آب بطلبیم آب کم جو تشنگی آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست
در سجده از خدا درد بطلبیم . سوز بطلبیم .ازش بخوایم که درد این همه عقب موندگی رو به جونمون بندازه. عرفا می گن :غم از هر دل که بستانی به ما ده ... اما بقیه می گن خدایا حاجتمون رو بده . غممون رو برطرف کن!
خدا میگه تو منو به خوندن یاد کن من تو رو به جواب دادن یاد می کنم . اگه بخونی جواب می گیری . ولی این جواب گاهی زوده گاهی دیر. گاهی دنیاست گاهی آخرت. گاهی همونه گاهی عوضش. گاهی مادیه گاهی معنوی. اما تو کاری نداشته باش. فقط بخواه . اصلا از صبح تا شب سفارش بده.خجالت هم نکش . اگه کم هم دادن قهر کن . اینجا دریه که هرچی ناز کن و قهر کنی بیشتر میدن. هر چه در این راه نشانت دهند گر نستانی به از آنت دهند اینکه بتونی مثلا خوابی بببینی، فکر بخونی، نور ببینی، توی بیداری چیزی ببینی، مکاشفه کنی ، اینا همه نخودچی کشمشه . اینا رو نخواه . بگو خودش رو می خوای . دیدنش رو بخواه. توی قرآن داستانی از حضرت ابراهیم نقل شده که داستان فردی ست که به بلوغ می رسه و فطرتا به دنبال خدا می گرده. فلاسفه می گن اگه انسانی در غار بزرگ بشه و از تعلیمات اجتماعی و خونوادگی دور باشه به هرچی برسه فطری ست . حضرت ابراهیم به دلیل خطر نمرود در غار بزرگ شد . وقتی بزرگ میشه ذهنش مفهوم وابستگی رو داره. شاید اسمش رو ندونه اما توی ذهنش می دونه . مثلا حرکت دستش رو وابسته به اراده اش می دونه . از طرفی هم می بینه آب، هوا، نور و غیره رو دستی پرورش می ده و می گردونه. می بینه که انگار تموم وجودش وابسته به بیرونه. به همین دلیل به دنبال "رب" می گرده؛ چون مربوبه. پس میاد به عالم بیرون نگاه می کنه. به ستاره نگاه می کنه می بینه فرق داره. می گه این "رب" منه. وقتی افول کرد می بینه اینم وابسته ست. میگه: انی لا احب الافلین نمی گه دنبال شناخت هستم . اصلا بحث شناختی نمی کنه. بحث عشقی می کنه. میگه افول کننده رو دوست ندارم. معرفت همین اندازه ست. بعد ماه و بعد هم خورشید. و آخرش میگه: انی وجهت وجهی الذی فطر السموات و الارض. رو به اونی می کنم که همه ی این وابستگی ها به او ختم میشه. معرفتش به همین اندازه ست . اما همین معرفت او رو وا میداره که بگه : ان الصلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین.
این میشه دیدن خیالی خدا . بیارش توی خیالت به عنوان موجودی که همه ی عالم از او ست. "او" رو که برداری فقط "از" می مونه. "از" توی ذهن، مستقل نمی گنجه. هرچه علم ، قدرت، زیبایی و علم در این دنیاست از اوست. اگه با این شکل ممارست کنید به شهود قلبی می رسید.به مرحله ای که حلاج رسید. حلاج پرده ای از جلوی چشمش برداشته شد و دید که غیر او هیچی نمی بینه. تعبیری که توی قرآن گفته میشه کوهها مثل پشم زده می شن اینه که پرده از جلوی چشماتون کنار میره.. کوه با تموم صلابت و عظمتش جز ذرات کنار هم قرار داده شده ، چیه؟ اگه جاذبه نباشه کوه چیه؟ اصلا خود جاذبه چیه؟ باید تمرین کنید که نسبت کثرت رو در خودتون کم کنید و به وحدت برسید.
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 15:12 توسط خوش اندیشان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 11:58 توسط خوش اندیشان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 11:58 توسط خوش اندیشان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 11:58 توسط خوش اندیشان
|
|
|||||
|
|||||